تبليغاتX
سین

سین

پشیمانی

زن درب را محکم به هم کوبید و فریاد زد: (( برای همیشه تو را ترک می کنم))

مرد با صدایی آکنده از ناراحتی گفت: (( من تو رو ترک نمی کنم))

]لحظه ای بعد از پایین آپارتمان صدای ترمز ماشینی شنیده شد[

]زن به بالای آپارتمان برمی گشت و در راه اظهار پشیمانی می کرد[،

]مرد از کنار زن گذشت ولی به او توجهی نکرد![ 

و......زن .......

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:22  توسط حميدرضا  | 

لیلی و مجنون عصر جدید

معشوقه(لیلی) :آآآه ه ه  تو همون شاهزاده سوار بر اسبی که من همیشه تو رویاهام می دیدم،میای و منو با خودت می بری.(بالاخره یه جوری باید راضیش(گوش دراز)کنه تا براش یه مدت خرج کنه)

عاشق(مجنون) : تو همونی که من همیشه تو خواب می دیدم.معصوم،پاک،زیبا،عشق اول و آخر منی(فعلا)(البته تو دلش بالاعکس میگه)

خدا بیامرزه اونی رو که این جملات کلیشه ای رو به این جوونا یاد داد تا برای سر کارگذاشتن  همدیگه چیزی برای گفتن داشته باشند

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 21:25  توسط حميدرضا  | 

زن

زن نگاهی به انتهای خیابان خالی و تاریک انداخت و زیپ کیفش را کشید. رژ لب، آینه و ریمل. اندکی مکث کرد. آینه و ریمل را برگرداند. رژ را به سرعت بر لبش کشید و کنار خیابان ایستاد. فکر کرد اولین ماشینی که جلوش ایستاد سوار می‌شود. اما به سرعت فکرش را تصحیح کرد. این موقع شب، تنها، اگر دقت نکند، اوضاع بدتر هم می‌شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:28  توسط حميدرضا  | 

فرشته گچي

دست انداخت گردنِ صندلی کنارش، گردن کج کرد، از شیشه‌ٔ پشت ماشین به مسیری که رفته بودند نگاه کرد، دنده‌عقب گرفت. بریده بریده گفت آهان. خودشه. عقب‌تر که رفت دختری که در قاب شیشه‌ٔ پشت ماشین می‌دید نزدیک‌تر شد. پاترول سفید قدیمی، دختر را پوشاند. دختر به تردید توی ماشین را نگاه کرد: مشتری‌اید؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:27  توسط حميدرضا  | 

وقتی ما هواپیمایی را بربايیم!

شما وطنی را دزدیده‌اید،
آنگاه دنیا برای این ماجراجویی کف زده است
شما هزاران خانه از ما را مصادره کرده‌اید،
و هزاران کودک ما را فروخته‌اید،
آنگاه دنیا برای دلّالان کف زده است،
شما نفت را از معابد دزدیده‌اید،
مسیح را از خانه‌اش در ناصره دزدیده‌اید،
آنگاه دنیا برای این ماجراجویی کف زده است،
حال آنکه ماتم به پا می‌کنید،
وقتی ما هواپیمایی را برباییم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:24  توسط حميدرضا  | 

نمود عزاداري

اين عزاداری‌های مکرر و اين گريستن‌ها و بر سر و سينه‌زدن‌های دائمی، چگونه مي‌تواند برای ما مفيد باشد؟ به نظر می رسد در صورتی مفید است که در عمل نمودی داشته باشد. به راستی نمود عملی عزاداری‌های ما چيست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:8  توسط حميدرضا  | 

هدف

امام حسين (ع) خود فرموده است که برای امر به معروف و نهی از منکر و احيا يا اصلاح دين جدش قيام کرده است. با اين وصف هدف امام حسين (ع) از قيام و شهادتش برای ما هم مشخص است؛ اما عزاداری برای کسی که به ارادة خود قيام کرده و قضا و قدر الهی بر شهادتش قرار گرفته، چه فايده ای دارد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:7  توسط حميدرضا  | 

صفرویک(۰و ۱)


صفر،آهی کشید:من،هیچ هستم.این خیلی بده.نه؟

یک،لبخند زد:باز،بهتر از اینه که هیچی نباشی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:52  توسط حميدرضا  | 

nوست داشتن


 

مامان؟

جانم!

تو منو بیشتر دوست داری یا جسی رو؟

زن زیر گلوی توله سگ را آهسته می خواراند. بدون این که سرش را بالا بیاورد:این چه حرفیه عزیزم!

معلومه که تورو دوست دارم.تو دخترمی.

زیر چشمی به ظرف دخترک نگاه کرد:اگه صبحانه ات رو خوردی می تونی بری بازی.فقط تو آب نری.

دختر کوچولو دوستانش را دید که خنده کنان کنار ساحل دنبال هم می دویدند،آب بازی می کردند

و مادرش را که توله سگ را بالا گرفته بود، او را در هوا تکان می داد و با او حرف میزد.

از جا بلند شد.از جا میوه ایی سیبی برداشت و به طرف توله پرت کرد.با سرعت از میز دور شد و چند متر

آن طرف تر ایستاد.دست به کمر زد:تو مامان دروغ گویی هستی.

زن داد زد:دختر بد

به جایی که ضربه خورده بود دست کشید.ناله ی توله بلند شد.

زن او را محکم به سینه اش فشار داد:ناراحت نشو عزیزم.بچه اس دیگه.من معذرت می خوام.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:51  توسط حميدرضا  | 

تکیه گاه!!!

  صورتش را روی شانه ی جک بالا و پایین برد.

نفس راحتی کشید:ممنونم که اجازه دادی سرمو روی شونه ت بذارم.احساس آرامش عجیبی به م

دست داد.

جک سرش را جلو برد و  زبان در آورد.

زن با کف دست صورت او را پس زد:تو که می دونی از این کار بدم می یاد.

دوباره سر را روی شانه ی او گذاشت:حالا بذار یه کمی بخوابم.

و چشم  روی هم گذاشت.

جک رو گرداند و به قاب عکس روی دیوار نگاه کرد. عکس زن و خودش که کنار ساحل انداخته شده بود.

زن، دست ها را قلاب کرد و لای پایش گذاشت:آفرین پسر خوب.

 چشم بازكرد و به ترک تازه ی روی سقف خيره شد. 

یک آن، نگاهش در نگاه جک تلاقی کرد.

خندید:ای سگ بدجنس!!!

جک دمش را بالا برد و آهسته در هوا تکان داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:50  توسط حميدرضا  | 

سفید،زرد،همه ی رنگ ها.

 

 

ـ مامان!یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم.

- مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

- آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چي گفتي؟

- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده.

مكثي كرد: مامان،خدا سفيده؟ مگه نه؟

زن،چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد.

 چشم  باز كرد : نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و

لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم،يه نقطه ی سفيد پيدا ميشه.

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد

و

دوباره چشم بر هم نهاد
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:48  توسط حميدرضا  | 

شناختن تو


جودي با هيجان به دوستش تامي،گفت: ((من فردا براي كمك به تعطيل كردن كلينيك به آن جا ميروم.))

به نظر مي رسد صميمي ترين دوستش متعجب شده است.

((من هم فردا به كلينيك مي روم.))

((عاليست!پس سر راه تو را هم بر مي دارم!))

تامي گفت: (( نه،نه.....فكر نمي كنم....واقعا فكر نمي كنم كار درستي باشد.))

چشم هاي دختر از اشك پر شد،از دوستش رو برگرداند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:56  توسط حميدرضا  | 

همين يكسال پيش بود


وقتي داگ،ايستاد و از بالا به جويي خيره شد،نسيم ملايمي وزيد.

داگ گفت: ((سلام،جويي.))

سكوت هر دو را احاطه كرده.

(( جويي،متاسفم،نمي خواستم اين طور بشود،نمي خواستم.راستي جويي،كريسمس مبارك.))

داگ يك شاخه گل سرخ روي قبر جويي گذاشت وكمي دور شد.

داگ پرسيد: ((مي تواني روزي مرا به خاطر اي نكه مست پشت فرمان نشستم،ببخشي؟))

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:55  توسط حميدرضا  | 

بازگشت پدر

  

((مامان پدر کی به خانه برمی گردد؟))

زن گفت: ((زود،خیلی زود.جنگ تمام شده....دیگر لازم نیست نگران باشیم.))

((مامان نگاه کن....کشتی رسید!))

نردبانی پایین افتاد.عاقبت همه پیاده شدند.پیتر،شوهر زن هم به خشکی رسید.

ستوان گفت: ((این جا را امضاء کنید.))

بتی ایستاد و تابوت را لمس کرد.

زن پرسید: ((چرا....پیتر؟))
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:1  توسط حميدرضا  | 

تحصیلات عالی


 جان،وقتی دست های آلوده اش را می شست،گفت:

((دانشگاه فایده ای نداشت.با آن همه کاهش بودجه نمی توانستند چیز زیادی به ما یاد بدهند.آن ها فقط به ما مدرک دادند و فرستاند دنبال کارمان.))

((چطور آموزش دید؟ ))

((ما آموزش ندیدیم،اما چه فرقی می کند؟ببین من حالا به کجا رسیده ام.))

پرستاری در را باز کرد.

((دکتر جان،شما را در اتاق عمل می خواهند.))

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:0  توسط حميدرضا  | 

بازی جنگ

سرجوخه جان توماس به خاطر وحشت از خشونت باور نکردنی اولین جنگی که در آن شرکت کرده بود و در اطرافش جریان داشت در میان گل و لای دراز کشیده بود.
در میان غوغای جنگ صدای مادرش در گوشش پیچید: (( جانی!وقت شام است!))
سرجوخه توماس،با چشم های اشک آلود،ام-16 خود را به زمین انداخت و به طرف صدا دوید.
مسلسلی زمانی کوتاه به صدا در آمد،بعد خاموش شد.
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:59  توسط حميدرضا  | 

رقص


به سينه من تكيه مي كند.استيو مردي با آن جوش ها. اما احتمالا مي خواهد مرا براي رقص دعوت كند. آخرين شانس من است.خب، باز بهتر از اين است كه ثمل جني بي خاصيت باشم.

نفس عميقي مي كشم: ((سلام،استيو))

((سلام،سو))

((مي خواهي چيزي از من تقاضا كني؟))

حتي جوش هاي صورتش هم سرخ شدند.

((مي خواستم ببينم....... تو شماره تلفن جني را داري؟))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:33  توسط حميدرضا  | 

نقشه هاي شكست خورده

 

آن روز صبح يك دسته صورتحساب تازه رسيده بود. نامه ي شركت بيمه،از لغو شدن قراردادهايشان خبر مي داد.

زن آه كشيد و با نگراني از جا برخاست تا شوهرش را در جريان بگذارد.آشپزخانه بوي گاز مي داد.

روي ميز كار شوهرش نامه اي پيدا كردو

((.....پول بيمه ي عمر من براي زندگي تو و بچه ها كافي خواهد بود....))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:32  توسط حميدرضا  | 

لحظه تصميم

 

زن حتي صداي بسته شدن درهاي زندان را هم مي توانست بشنود.

آزادي براي ابد از دست مي رفت،قدرت تسلط بر سرنوشتش را براي هميشه از دست مي داد.درباره فرار، افكار ديوانه واري به نفسش راه پيدا كردند،اما مي دانست راه گريزي وجود ندارد.

زن لبخند بر لب رو به داماد كرد و اين كلمات را تكرار كنان گفت:

((قبول مي كنم))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:32  توسط حميدرضا  | 

كارآموز

 

وقتي چند لحظه پيش از شروع پرده اول،ستاره نمايش افتاد و مرد،كارگردان گفت: (( نمايش بايد اجرا شود،امشب به جاي كارآموز،ستاره نمايش بايد نقش نعش را بازي كند.

بازيگر كارآموز به سرعت تغيير لباس داد.

اجراي او عالي بود.ستاره آخرين نقشش را بي نقص بازي كرد.

بازيگر كارآموز موقع تعظيم در برابر طوفاني از كف زدن هاي پر شور،سرنگي را كه در جيب داشت،لمس كرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:49  توسط حميدرضا  | 

آنچه شیطان می خواهد



دو پسر بچه ایستاده بودندو عبور شیطان را می نگریستند.
نیروی مجذوب کننده چشمانش را هنوز به یاد داشتند.
((وای،از تو چی می خواست؟))
((روحم را.از تو چی؟))
((یک سکه برای تلفن کردن به خانه.))
((خب،می خوای بریم چیزی بگیریم و بخوریم؟))
((آره،می خوام.اما نمی توانم.حالا دیگه پول ندارم.))
((عیبی نداره.من یک عالم پول دارم.))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:23  توسط حميدرضا  | 

دومین شانس



عشق مرد ترکش کرده بود.مرد از سر ناامیدی خود را از بالای پل گلدن گیت به پایین پرت کرد.
اتفاقا،چند متر آن طرف تر،دختری نیز به قصد خودکشی خود را از بالای پل به پایین پرت کرد.
این دو در میان آسمان و زمین از کنار هم گذشتند.
چشم هایشان به هم دوخته شد.
مجذوب یکدیگر شدند.
این یک عشق واقعی بود.
هر دو این را دریافتند.
آن هم یک متر بالاتر از سطح آب.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:22  توسط حميدرضا  | 

عشق جوان


عشاق جوان در ساحل چراغ جادو را پیدا کردند.
جن چراغ گفت:((اگر آزادم کنید یک آرزوی هر کدام از شما را برآورده خواهم کرد.))
دختر به چشم های پسر جوان نگاه کرد و گفت:((آرزو می کنم تا آخر دنیا عاشق یکدیگر بمانیم.))
پسر جوان به دریا نگاه کرد و گفت:((من آرزو می کنم دنیا به پایان برسد.))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:22  توسط حميدرضا  | 

قسم به خون


((اِم می توانی یک راز نگه داری؟))

((معلومه))

((به خون قسم می خوری؟))

((بببین تی.....))

((آهان،دکتر،از وقتی که از خونه رقتی،دیگه راه و رسم زندگیت خیلی بهتر از ما شده.))

اِمت آهی کشید و دستش را دراز کرد.وقتی تیغ چاقوی برادرش سرخ شد ناله ای کرد و چهره درهم کشید.

((خُب رازت چیه؟))

خون بین انگشت شست هردو جریان یافت.

((اِم...می دونی،من ایدز گرفته ام،رفیق.))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 8:12  توسط حميدرضا  | 

ایستگاه اتوبوس


((یک بلیط برای جهنم،لطفا))

((متاسفم همه قطارهایی که به جنوب می روند قبلا پر شده اند.))

((امشب هیچ وسیله دیگری حرکت نمی کند؟))

یک اتوبوس برای جهت مخالف داریم.))

((جای خالی دارد؟))

((زیاد.))

((مقصد آن خیلی دور است؟))

((نه،زیاد نه،اما پیشنهاد می کنم یک کتاب خوب همراه داشته باشید.شنیده ام در این سفر آدم خیلی احساس تنهایی می کند.))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 8:11  توسط حميدرضا  | 

اطلاعیه

 

تروریستهای مهار نشدنی منابع نفتی جهان را به آتش کشیده اند و به همین دلیل در نیمکره شمالی((زمستان اتمی))به وجود آمده است.

بخش های صنعتی،کشاورزی،حمل و نقل از کار افتاده اند.پیشبینی: درپنجاه سال آینده ذخیره اسب های جهان می تواند پاسخگوی نیازهای انسانی باشد.طلا هر اونس 2دلار،یونجه هر بسته 100 دلار.

آمریکا تکذیب کرد برای حمله به کشورهای تولید کننده یونجه نقشه هایی دارد.

سخنگوی کاخ سفید اعلام کرد:((این ها مانورهای عادی نظامی است.))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 8:10  توسط حميدرضا  | 

قصه شب

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت:((مواظب باش عزیزم،اسلحه پر است.))
زن که به پشتی تکیه داده بود گفت:((این را برای زنت گرفته ای؟))
((نه،خیلی خطرناک است باید یک حرفه ای را استخدام کنم.))
((من چطورم؟))
مرد پوزخندی زد:((با مزه است،اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟))
زن لب هایش را مرطوب کرد،لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت.
((زن تو.))
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 18:3  توسط حميدرضا  | 

عكس

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 17:32  توسط حميدرضا  | 

مادر مهربان


 
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 17:31  توسط حميدرضا  | 

مرد کور


 
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 17:27  توسط حميدرضا  |