معشوقه(لیلی) :آآآه ه هتو همون شاهزاده سوار بر اسبی که من همیشه تو
رویاهام می دیدم،میای و منو با خودت می بری.(بالاخره یه جوری باید راضیش(گوش دراز)کنه تا براش یه مدت خرج کنه)
عاشق(مجنون) : تو همونی که من همیشه تو خواب می
دیدم.معصوم،پاک،زیبا،عشق اول و آخر منی(فعلا)(البته تو دلش بالاعکس میگه)
خدا بیامرزه اونی رو که این جملات کلیشه ای رو به این جوونا یاد داد تا برای سر کارگذاشتن همدیگه چیزی برای گفتن داشته باشند
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 21:25  توسط حميدرضا
|
زن نگاهی به انتهای خیابان خالی و تاریک انداخت و
زیپ کیفش را کشید. رژ لب، آینه و ریمل. اندکی مکث کرد. آینه و ریمل را
برگرداند. رژ را به سرعت بر لبش کشید و کنار خیابان ایستاد. فکر کرد اولین
ماشینی که جلوش ایستاد سوار میشود. اما به سرعت فکرش را تصحیح کرد. این
موقع شب، تنها، اگر دقت نکند، اوضاع بدتر هم میشود
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:28  توسط حميدرضا
|
دست انداخت گردنِ صندلی کنارش، گردن کج کرد، از شیشهٔ پشت ماشین به مسیری که رفته بودند نگاه کرد، دندهعقب گرفت. بریده بریده گفت آهان. خودشه. عقبتر که رفت دختری که در قاب شیشهٔ پشت ماشین میدید نزدیکتر شد. پاترول سفید قدیمی، دختر را پوشاند. دختر به تردید توی ماشین را نگاه کرد: مشتریاید؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:27  توسط حميدرضا
|
شما وطنی را دزدیدهاید، آنگاه دنیا برای این ماجراجویی کف زده است شما هزاران خانه از ما را مصادره کردهاید، و هزاران کودک ما را فروختهاید، آنگاه دنیا برای دلّالان کف زده است، شما نفت را از معابد دزدیدهاید، مسیح را از خانهاش در ناصره دزدیدهاید، آنگاه دنیا برای این ماجراجویی کف زده است، حال آنکه ماتم به پا میکنید، وقتی ما هواپیمایی را برباییم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:24  توسط حميدرضا
|
اين عزاداریهای مکرر و اين گريستنها و بر سر و سينهزدنهای
دائمی،چگونه
ميتواند برای ما مفيد باشد؟ به نظر می رسد در صورتی مفید است که درعمل نمودی داشته باشد. به راستی نمود
عملی عزاداریهای ما چيست؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:8  توسط حميدرضا
|
امام حسين (ع) خود فرموده است که برای امر به معروف و نهی
از منکر و احيايا اصلاح دين جدش قيام کرده است. با اين وصف هدف امام حسين (ع) از قيام
وشهادتش برای ما هم
مشخص است؛ اما عزاداری برای کسی که به ارادة خود قيامکرده و قضا و قدر الهی بر شهادتش قرار گرفته، چه فايدهای دارد؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:7  توسط حميدرضا
|
سرجوخه جان توماس به خاطر وحشت از خشونت باور نکردنی اولین جنگی که در آن شرکت کرده بود و در اطرافش جریان داشت در میان گل و لای دراز کشیده بود. در میان غوغای جنگ صدای مادرش در گوشش پیچید: (( جانی!وقت شام است!)) سرجوخه توماس،با چشم های اشک آلود،ام-16 خود را به زمین انداخت و به طرف صدا دوید. مسلسلی زمانی کوتاه به صدا در آمد،بعد خاموش شد.
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:59  توسط حميدرضا
|
به سينه من تكيه مي كند.استيو
مردي با آن جوش ها. اما احتمالا مي خواهد مرا براي رقص دعوت كند. آخرين شانس من
است.خب، باز بهتر از اين است كه ثمل جني بي خاصيت باشم.
نفس عميقي مي كشم:
((سلام،استيو))
((سلام،سو))
((مي خواهي چيزي از من تقاضا
كني؟))
حتي جوش هاي صورتش هم سرخ شدند.
((مي خواستم ببينم....... تو
شماره تلفن جني را داري؟))
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:33  توسط حميدرضا
|
زن حتي صداي بسته شدن درهاي
زندان را هم مي توانست بشنود.
آزادي براي ابد از دست مي
رفت،قدرت تسلط بر سرنوشتش را براي هميشه از دست مي داد.درباره فرار، افكار ديوانه
واري به نفسش راه پيدا كردند،اما مي دانست راه گريزي وجود ندارد.
زن لبخند بر لب رو به داماد كرد
و اين كلمات را تكرار كنان گفت:
((قبول مي كنم))
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:32  توسط حميدرضا
|
وقتي چند لحظه پيش از شروع پرده اول،ستاره نمايش
افتاد و مرد،كارگردان گفت: (( نمايش بايد اجرا شود،امشب به جاي كارآموز،ستاره
نمايش بايد نقش نعش را بازي كند.
بازيگر كارآموز به سرعت تغيير لباس داد.
اجراي او عالي بود.ستاره آخرين نقشش را بي نقص بازي
كرد.
بازيگر كارآموز موقع تعظيم در برابر طوفاني از كف
زدن هاي پر شور،سرنگي را كه در جيب داشت،لمس كرد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:49  توسط حميدرضا
|
دو پسر بچه ایستاده بودندو عبور شیطان را می نگریستند. نیروی مجذوب کننده چشمانش را هنوز به یاد داشتند. ((وای،از تو چی می خواست؟)) ((روحم را.از تو چی؟)) ((یک سکه برای تلفن کردن به خانه.)) ((خب،می خوای بریم چیزی بگیریم و بخوریم؟)) ((آره،می خوام.اما نمی توانم.حالا دیگه پول ندارم.)) ((عیبی نداره.من یک عالم پول دارم.))
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:23  توسط حميدرضا
|
عشق مرد ترکش کرده بود.مرد از سر ناامیدی خود را از بالای پل گلدن گیت به پایین پرت کرد. اتفاقا،چند متر آن طرف تر،دختری نیز به قصد خودکشی خود را از بالای پل به پایین پرت کرد. این دو در میان آسمان و زمین از کنار هم گذشتند. چشم هایشان به هم دوخته شد. مجذوب یکدیگر شدند. این یک عشق واقعی بود. هر دو این را دریافتند. آن هم یک متر بالاتر از سطح آب.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:22  توسط حميدرضا
|
عشاق جوان در ساحل چراغ جادو را پیدا کردند. جن چراغ گفت:((اگر آزادم کنید یک آرزوی هر کدام از شما را برآورده خواهم کرد.)) دختر به چشم های پسر جوان نگاه کرد و گفت:((آرزو می کنم تا آخر دنیا عاشق یکدیگر بمانیم.)) پسر جوان به دریا نگاه کرد و گفت:((من آرزو می کنم دنیا به پایان برسد.))
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:22  توسط حميدرضا
|
تروریستهای مهار نشدنی منابع نفتی جهان را به آتش کشیده اند و به همین دلیل در نیمکره شمالی((زمستان اتمی))به وجود آمده است.
بخش های صنعتی،کشاورزی،حمل و نقل از کار افتاده اند.پیشبینی: درپنجاه سال آینده ذخیره اسب های جهان می تواند پاسخگوی نیازهای انسانی باشد.طلا هر اونس 2دلار،یونجه هر بسته 100 دلار.
آمریکا تکذیب کرد برای حمله به کشورهای تولید کننده یونجه نقشه هایی دارد.
سخنگوی کاخ سفید اعلام کرد:((این ها مانورهای عادی نظامی است.))
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 8:10  توسط حميدرضا
|
مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت:((مواظب باش عزیزم،اسلحه پر است.)) زن که به پشتی تکیه داده بود گفت:((این را برای زنت گرفته ای؟)) ((نه،خیلی خطرناک است باید یک حرفه ای را استخدام کنم.)) ((من چطورم؟)) مرد پوزخندی زد:((با مزه است،اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟)) زن لب هایش را مرطوب کرد،لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت. ((زن تو.))
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 18:3  توسط حميدرضا
|
ساعت
3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود
.پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر
گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم
بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد
, صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع
نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 17:31  توسط حميدرضا
|
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید
. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه
د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور
اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان
نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه
نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده
است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی
است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار
جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و
لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته
است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 17:27  توسط حميدرضا
|